manimani، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

مانی کاظمینی

يه روز پر استرس

ماني جونم،پسر شيرين تر إز جانم، امروز ٨/١/١٣٩٠ روز خوبي واسه مامان فرشته و بقيه خونواده نبود، بميرم واسه اشكهات وقتي من جون نداشتم بغلت كنم، امروز مادر بزرگ مامان يه لحظه ما رو تنها گذاشت، رفت پيش خداي مهربون و دوباره دلش واسه تو كه نتيجه ي عزيزش بودي تنگ شد و برگشت، روزي كه تو بدنيا أومدي الارغم اينكه إز پس كاراي خودش بر نميومد، إز ذوق بدنيا اومدنت به خودش ميگفت مبارك باشه و تمام ظرفهاي سينك رو شست، مدام واست شعر ميخوند و ريز و درشت رو فدات ميكرد، تو هم هميشه با تنها كسي كه غريبي نميكردي ( حتي اگه مدتي نديده بوديش)مادر بزرگ بود، تا اين لحظه كه أولين خاطره تلخ رو واست يادداشت ميكنم، مادر بزرگ تو قسمت سي سي يو بيمارستان پارس بستريه، واسش دعا ...
10 فروردين 1391

أولين مكانيكي رفتن يك مرد كوچك، أولين باغ لواسون

ماني جونم امروز٧/١/١٣٩٠ منو تو براي أولين بار ماشين رو برديم مكانيكي، شايد فردا كه بزرگ شدي و در گير كارهايي إز اين قبيل كه صد البته اقايون بيشتر بهش علاقه دارن، اين تاريخ واست جالب بشه، كولر ماشين يكسره شد و ما مجبور شديم دوتايي به تعميرگاه بلوچستان بريم، راستي امروز عصر هم رفتيم لواسون، همه جا برفي بود ، نوك دماغ كوچولوت سرد شده بود، ماني جونم عاشقتم.
10 فروردين 1391